سيناسينا، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

کودکی آقا سینا

تولد بابا فرهاد

دیشب ٢/١٠/١٣٩١ تولد بابا فرهاد بود جاتون خالی اعضای خانواده دورهم جمع شده بودیم  و از اونجایی که از ترس آقا سینا هر تولدی باشه حتما تولد سیناست وگرنه شر به پا می شه دیشب وقتی با کیک رفتم خونه پرسید: "مامان امشب تولدمه"  مامان: بله عزیزم تولد تو و بابا "آخ جوووون" و وقتی که دوستش به قول خودش کیاجونش اومد بهم گفت:"مامان می شه تولد کیا هم باشه" مامان: بله "کیا بیا تولد تو هم هست" حالا غصه ام گرفته بود از وقتی که بخواهیم کادو بدیم به بابایی آخه من واسه بچه ها کادویی نگرفته بودم که خوشبختانه نظرشون جلب نشد و به خیر گذشت اینم یه عکس از بابا فرهاد با بچه ها و البته سها کوچولو(دخترعمو) نوه جدید و تازه رسیده خانواده...
3 دی 1391

شب یلدا

سلام بازم پوزش بابت تأخیری که داشتم اصلا نمی دونم چرا اینقدر با ذیق وقت مواجه می شم چندتا موضوع مختلف تو این فاصله پیش اومده که ننوشتم مثلا آخریش شب یلدا بود که امسال آقا سینای ما تو مهدشون جشن یلدا براشون گرفتن موسقی و تئاتر که خیلی هم بهش خوش گذشته بود البته شب یلدا رو ما خونه مادرجونی پدرجونی با جمع فامیل بودیم اون شب هم خیلی خوب بود و خوش گذشت آقا سینا و آقا کیا هم پا به پای همه تا ساعت 3 بعد از نیمه شب بیدار بودن هرچند اواخرش دیگه حسابی قاطی بودن به زور تونیستیم بخوابونیمشون ...
3 دی 1391

جشن تولد هیجان انگیز

سلام دیروز آقا سینای ما به یه تولد هیجان انگیز و شاد شاد دعوت شده بود. عمه جونی تولد دخترشو تو یه خانه بازی گرفته بود که جاتون خالی خیلی خوب بود و بچه ها حسابی بهشون خوش گذشت. نمی دونید بچه ها چیکار می کردن واقعا باید اونجا بودید. یه نفر هم اونجا بود که صورت بچه ها رو نقاشی می کرد. و یه خانوم خرگوشه هم بود که از اول تا آخر بین بچه ها بود سینا چقدر از این خانوم خرگوشه خوشش اومده بود و می رفت پیشش.  دست عمه درد نکنه بازم مثل همیشه همه چیز عالی و خوب مرسی عمه گلی ...
21 آبان 1391

یه روز عادی

سلام امروز سینا تو مهدشون تولد دارن (تولد دوستش آریا) و قرار شده هرکس یکی دوتا بادکنک باد شده با خودش ببره صبحهایی که من می خوام سینا رو ببرم یه مقدار زودتر بیدارش می کنم از ساعت ٧:٣٠ شروع می کنم به بیدار کردنش طفلی گیج خوابه آدم دلش نمی آد بلندش کنه منم سعی می کنم همه کارامو بکنم که تا آخرین لحظه بخوابه. امروز تا بهش گفتم پاشو بادکنکا باد کردم با خودت ببری انگار برق گرفته باشدش سریع پاشد" کجاست مامان نشونم بده" خلاصه بالاخره بعد نزدیک یک ساعت ما از خونه زدیم بیرون منم دیدم دیر شده گفتم بذار چندتا عکس ازش بگیرم.   تو حیاط داشتیم می رفتیم که یکی از همسایه ها آقای عطاری که خیلی هم سینا رو دوست داره (البته چون تقریبا بیش...
17 مهر 1391

ساعت خواب

سلام آقا سینای ما دیگه کم کم داره ساعت خوابش تنظیم می شه بین ١١ و ١٢ می خوابه  و این ماحصل رفتن به مهده. چون دیگه نمی تونه مثل سابق تا لنگ ظهر بخوابه. البته هنوز هم وقتی مهمونی هستیم و یا مهمون داریم پا به پای همه سنگر و حفظ می کنه و بیداره می مونه. از اون بچه هایی نیست که بره واسه خودش بخوابه. ولی همین هم خیلی خوبه من و بابایی نگران بودیم که بخواد بره مدرسه دچار مشکل میشه. اینم عکس دیشبه می بینید چطوری مشغول کتاب خوندن بیهوش شده من داشتم براش کتاب می خوندم رفتم یه لحظه رفتم تو آشپزخونه برگشتم دیدم  پسرکم خوابه الهی مامان قربونش بره انقده عزیز شده هروز بیشتر عزیز و دوست داشتنی می شه خدا همه نی نی ها رو حفظ کنه ...
17 مهر 1391

گزارش آخرین وضعیت پیشرفت آقا سینا

سلام مدتی بود که وقت نمی کردم بیام وبلاگ پسرکمونو آپ کنم. ازش عکس جدید بذارم و از شیرین کاریهاش بگم براتون. حالا یه مختصر گزارشی در این زمینه تهیه شده: ١- تابستون یه مقدار سرم شلوغ بود جاتون خالی دایی خاله مامان جون و باباجون همگی اومده بودن خونمون و سینا هم حسابی مشغول بود و آخرش یکی یکی مهمونامون رفتن و به قول سینا تنها شدیم دیگه با کی بازی کنم دوست ندارم تنها باشم ... آخرین نفر مامان جون بود که با قطار راهی شدن و تو راه آهن سینا خلاصه یه دلی از عزا هم درآورد که چرا هیچ کس خونمون نیست و من با کی بازی کنم .... ٢- این که دوشنبه ها و چهارشنبه ها مامان سینا رو می بره مهدکودک. دیگه خیلی راحت جدا می شه و خودش از پله ها بالا می ره و ط...
10 مهر 1391

سرزمین عجایب(دوشنبه ٦/٦/٩١)

سلام به همگی ما بالاخره سینا رو بردیم سرزمین عجایب (به قول خودش سرزمین عجایه )هرچند که خیلی از نظر ما جای خوشایندی نیست ولی از اون موقع که مریض شد و نتونست با بچه های مهد بره تصمیم داشتیم که ببریمش اولش یه خورده بهت زده بود حق هم داشت آخه خیلی سرسام آوره اونجا. طرف ماشین سواری و موتور سواری بردیمش ولی از بغل باباش پایین نمی اومد یه خورده که گذشت تصمیم گرفت سوار موتور بشه که خیلی هم خوشش اومد و کلی ذوق کرد تازه نمی دونید چقدر خوب و با دقت از روی خطهای مارپیج پیست رد می شد. بعدش هم با مامان سوار قطار شد و بعدش تنهایی سوار چرخ و فلک شد که اصلا خوشش نیومد. و دیگه تا آخرش تو قسمت بازیهای کامپیوتری موند از کارت جایزه جمع کردن خوشش اومده ...
1 مهر 1391

برغان

دوباره سلام جاتون خالی دیروز رفتیم برغان یه جایی طرفای کردان بعد از کرج. یه مقدار شلوغ بود و به سختی جا پیدا کردیم اما خوب بود و سینا یه دلی از عزا در آورد تا تونست خاک بازی کرد تقریبا تو خاک غوطه ور شده بود و کمی هم آب بازی ... اینم یه گزارش تصویری مشغول آب بازی بدون شرح... اینم لحظه برگشتن  ...
16 شهريور 1391

سینا در سینما

خب سینا یک تجربه دیگه کسب کرد. تماشای فیلم در سینما این چند روز تعطیلی فرصتی شد تا بیشتر واسه آقا سینا وقت بذاریم و چند جا ببریمش. پنجشنبه شب به اتقاق عمو و خانومش رفتیم اریکه ایرانیان تماشای فیلم " کلاه قرمزی و بچه ننه ". با خودمون گفتیم اگه سینا خسته شد و تحمل دیدن فیلمو نداشت می آییم بیرون ولی از سنگ صدا در اومد که از سینا صدایی در نیومد میخکوب نشسته بود رو صندلی و فیلمو با دقت نگاه کرد.(فقط وقتی ازش حالشو پرسیدم گفت تموم شه می ریم خونه  فکر کنم خسته شده بود) ولی اصلا فیلم خوبی نبود و ما انتظار چنین چیزی رو نداشتیم موضوع خاصی نداشت و قابل مقایسه با فیلم اولش (کلاه قرمزی و پسرخاله) نبود خلاصه که طبق معمو...
11 شهريور 1391

سی دی خام

دیروز آقا سینای ما یه حرف جالب زد یه سی دی داد دست باباش. بابافرهاد گفت این سی دی خالیه بابا سینا با حرص گفت ااا  خالی واسه شکمه باید بگی این سی دی خامه     کلا جدیدا اینجوری شده خیلی حواسش جمعه به حرف زدنهای همه اصلا نمی شه الکی و سر خود باز کنی یه حرفی رو بهش زد مدام اصلاح می کنه و اگر متوجه نشه باید کلی براش توضیح بدی تا توجیه بشه چند وقت پیش هم یه حرف جالب دیگه زد البته کمی فلسفی بود ایشون طبق معمول بالای کابینت های آشپزخونه نشسته بود که با دستش زد یکی از حبابهای لوستر رو پرت کرد و شکست خودش هم خیلی ناراحت شد از کارش بگذریم شب وقتی باباش اومد و با حالت جدی و عصبانیت اونو استیضاح می کرد هی پشت سرهم می گفت ببخشید ب...
11 شهريور 1391