سيناسينا، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

کودکی آقا سینا

عکس پرسنلی

آقا سینا بابا مامانش رفته آتلیه عکس پرسنلی انداخته . اول باهم رفتن آرایشگاه که موهاشو فشن کنه به محض اینکه وارد آرایشگاه شدن چسپیده به پای مامان که نمی خوام موهامو فشن کنم دوست ندایم خلاصه بعد از یه ربع بیست دقیقه آقا راضی شد بشینه رو صندلی... بعدش رفتن آتلیه یه جای جدید بود مامان واسه اولین بار می رفت اونجا موقع عکس گرفتن از بس که وول می خورد آقاهه به روش شکار لحظه ها عکس ازش انداخته (تو اون چند دقیقه ای که اونجا بودن که آماده شن واسه عکس انداختن آقا سینای فضول ما دست به سیم برق فلشهای اونجا زد که نمی دونیم چطوری جرقه و دود و صدا بلند شد.... ) ...
11 شهريور 1391

اولین روز مهدکودک

سلام امروز یکشنبه 18/04/1391 سینا کوچولو اولین روز بودن در مهدکودک رو تجربه کرده. صبح بابا فرهاد و خاله لیلا(پرستار سینا) آقا سینا رو بردن مهدکودک. از شب قبلش بهش گفته بودیم که فردا می ری مهدکودک دوست پیدا می کنی شعر می خونی بازی .... روزی که برای مصاحبه رفته بودیم حسابی با بچه ها تو حیاط بازی کرد طوری که دوست نداشت بیاد می گفت می خوام بازی کنم حالا تا بهش گفتیم می خوای فردا بری مهد خوشحال شد که اونجا می مونم؟ چون روز اولش بود خاله لیلا پیشش مونده بود البته سینا رفته تو کلاسش که بالا بوده و خالشو ندیده اصلا. یکی دو ساعت بیشتر نگهش نداشتن گفتن روز اولشه کافیه. خاله لیلا می گه خیلی خوب بوده و مربیش ازش راضی بوده که گریه نکرده به...
19 تير 1391

سینا در پارک

آقا سینای ما جدیدا خیلی به پارک علاقه مند شده و دوست داره هر روز بره و وقتی هم می ره دیگه باشه واسه خودش هربار با چشم گریه و ناراحتی بر می گرده خوبه الان که تابستونه و روزا بلند می شه تا 9 و 10 تو پارک باشیم. یه پارک خوب نزدیکیهای خودمون پیدا کردم پارک خوارزم که معمولا می برمش اونجا ولی خیلی کار سخت و خسته کننده ای پر از استرس باید مدام دنبالش از اینور به اونور بدویی مخصوصا که سینا خیلی تند و ترمز بریده می دوو  یهو صاف می ره طرف تابا وای خیلی وحشتناکه سینای ما معمولا زیاد حرف می زنه و گاهی حرفایی می زنه که آدمو شکه می کنه هر وقت می برمش بیرون واسه ملت سواله که چند سالشه نه اینکه کوچولو موچولو هیچی کی فکر نمی کنه سه سالشه می گ...
19 تير 1391

تولد سه سالگی آقا سینا

دیروز جشن تولد پسرکمون بود به قول خودش واسش جشن تولد خریدیم دوستاشو دعوت کردیم نمی دونید چقدر ذوق داشت همش می گفت دوستام کی می آن اسم تک تکشون می گفت کلی هم نگران تولدش بود شب قبلش که داشتیم تزیین می کردیم  هی بادکنکا می ترکید می گفت تولدم خراب نشه یا وقتی که اسم دوستاشو می آورد می گفت حامد که تولدمو خراب می کنه می گفتم چرا مامان؟ می گفت خراب می کنه دیجه الهی بگردم که تو  انقدر دوست داشتی تولد واست بگیریم و دوستاتو دعوت کنیم خلاصه کلی به بچه ها خوش گذشت و بازی و مسابقه و رقص و بخور بخور و ...  سینا و دادشی کیا: حالا این یکی رو ببیند شمع فوت کردن بچه ها یه ساعت این قسمت برنامه به طول انجامید تا آخرش هم کبریت غیب شد...
19 تير 1391

یک تجربه بیمارستانی

سلام به دوستان دیروز آقا سینای ما روز بد و سختی رو پشت سر گذاشت و برای اولین بار مجبور شدیم به دستای کوچولو و ظریفش سرم وصل کنیم که واسه من که خیلی تلخ بود الهی مامان نبود که ببینه چطوری مظلومانه رو تخت خوابیده بود و داشت نگاه می کرد که سوزنو تو دستش فرو می کنند می گفت سوزنشو در بیارن... اولش خیلی آروم نگاه می کرد خانوم پرستار گفت خیلی آرومه ولی وقتی سوزنو فرو کرد بغضی کرد که اشک منو درآورد خیلی بد بود شب قبلش یهو تب کرد و تا صبح قطع نشد بردیمش بیمارستان لاله نزدیک خونه که یه دکتر ببینتش ولی چشمتون روز بد نبینه دکتر گفت عفونت گلو و بلافاصله ما رو فرستاد آزمایشگاه و یه آزمایش خون فوری ازش گرفتیم اونجا هم خیلی دردناک بود و گریه کرد مخ...
30 خرداد 1391

یک تجربه

سلام جاتون خالی چند روز تعطیلی آقا سینا با مادرجونی و پدرجونی و مامان و بابا رفته بود شمال. سفر خوبی بود به سینا هم خوش گذشت البته با یک خاطره تلخ که امیدوارم دیگه هیچ وفت پیش نیاد آقا سینای ما هر روز صبح که چشمشو باز می کرد تو حیاط مشغول آب بازی و به قول خودش کمک بود مرتب سرتا پاشو خیس می کرد و می گفت یخ کردم مامان لباسشو عوض می  کردم می دویید دوباره تو حیاط و آب بازی می اومد می گفت مامان خسته شدم از بس کمک کردم ماشین می شست حیاط می شست ... خلاصه بچم خیلی کمک می کرد اینم چند تاعکس از فعالیتهای ایشون   حالا خاطره تلخو بگم که هنوز هم بهش فکر می کنم از ترس مو به تنم سیخ می شه اعصابم بهم می ریزه روز پنجشنبه عصری رفتیم ...
10 ارديبهشت 1391

آموزش موسقی

سلام سلام امروز طی یک اقدام انقلابی آقا سینا رو بردم کلاس موسقی ارف. خیلی اتفاقی و یهو شد زنگ زدم آموزشگاه که بپرسم از چه سنی می پذیرن گفت سه سال به بالا و امروز اولین جلسه کلاسه نی نی تو بیار. ما هم گفتیم سینا سه سالشه و بردیمش. از سرکار که رفتم خونه بهش گفتم می خوام ببرمت کلاس موسقی کلی ذوق زده شد و عجله داشت که بریم زودتر سوار ماشین کردمش و گفتم دیگه صحبت نکن که مامان موقع رانندگی حواسش پرت نشه که گم شیم باشه سینا : باشه تو هم صحبت نکن که حواس منم پرت نشه . خلاصه رسیدم به کلاس و چون زود رسیدیم نشستیم تا 7.5 کلاس شروع شه. سینا هم مرتب می پرسید کی نوبت ما می شه؟ مامان اینجا کلاس موسقیه؟ آره عزیزم مامان می شه برقصیم اینجا؟ نه...
3 ارديبهشت 1391

سینا در قطار

سلام به همگی سال نو مبارک امیدوارم که سال خوبی را شروع کرده باشید و تعطیلات به همه نی نی ها و خونوادهاشون خوش گذشته باشه بالاخره فرصتی دست داد تا بشینیم و کمی آپ کنیم ما قبل از سال تحویل با قطار رفتیم بندرعباس و آقا سینای ما مسافرت با قطار رو هم برای اولین بار تجربه کرد ٢٧/١٢/١٣٩٠ نمی دونید چه ذوقی کرده بود وقتی وارد قطار شدیم و بیشتر از همه وقتی ذوق زده شده بود که از تو پنجره یه قطار دیگه رو دید که داره رد می شه انگار نمی تونست درک کنه که خودش هم الان سوار یه همچون چیزیه وقتی که عصرانه رو برای پذیرایی آوردن گفت غذای هواپیما آوردن  خلاصه این آقا سینای همه جوره مسافرت رو تجربه کرده هوایی دریایی و زمینی راستی تو کوپه م...
26 فروردين 1391

سینا و دوستان

اینم چند تا عکس از سینا و فامیل  سینا و آیدا دختر دخترخاله مامانی. اینجا آقا سینای ما احساس بزرگتری کردن آیدا رو سوار کردن ماشین خراب شده و سخت مشغول تعمیر  حاضر نبود سرشو بیاره بالا ازش عکس بگیرم می گفت من کاردارم یه لحظه صبر کن .... تا آخرهم که راضی شده به دوربین نگاه کنه این شکلی سینا و بچه های عمه کیا و ثنا (کیا رو که می دونید دادشی همدیگه هستن فقط ١٧ روز از خودش بزرگتره) این یه عکس خاطره انگیز از سینا و کیا بغل پدرجونیشون(تا حالا دو بچه هم سن یا دوقلو رو تو فامیل تجربه کردین. این دوتا فسقلی ها رو می بینید به شدت باید عدالت رو رعایت کنی حتی به این صورت) این یکی هم محض تنوع  مال عید امسال بود...
27 بهمن 1390

رنگ

سلام بازم پوزش به خاطر تأخیر در به روز رسانی. اینقدر این روزها بی خودی مشغول بودم که حتی وقت نکردم یه ذره با پسرکمون بازی کنم عکس بگیرم و ازش بنویسم سینا بیشتر وقتشو خودس واسه خودش سی دی می ذاره کارتون می بینه و البته بازی با بابایی بازم خوبه که با باباییش بازی می کنه توی این عکسا که می بینید آقا سینای ما با باباش حسابی مشغول بازی و رنگ آمیزی هستند و اینم پایان کار با رنگ انگشتی      ...
27 بهمن 1390