بازی با نقاشی
سینا عاشق دوستش کسری شده سرکلاس هم پیش هم می شینن. جالب اینجاست که معلمشون می گه این دو تا مثل دو تا سیبن که از وسط نصف شدن خیلی همه چیزشون شبیه همه. سر کلاس با هم تو نوشتن مسابقه می ذارن که نفر اول تکلیفاشونو انجام بدن و گاهی از وقتای اضافشون واسه خودشون سرگرمی درست می کنن مثلا مثل این نقاشی که حاصل بازی سر کلاسه،
جشن هالووین کدوها و بادمجون ها:

خیلی نقاشیشون قشنگه دقت کنی کلی چیزای بامزه از توش پیدا می کنی.
حالا نکته ناراحت کنندش اینه که ظاهرا اون روز سرکلاس موقع بازی انقدر بلند حرف زدن و خندیدن که معلمشون مجبور شده جاشونو عوض کنه.
سینا کلا حرفی در این مورد نزده بود تا اینکه من این نقاشی رو از تو کیفش پیدا کردم و کلی که ازش سوال پرسیدم رسید به اینکه معلم اون و کسری رو از هم جدا کرده که یهو بغض کرد و زد زیر گریه نمی دونید چطور اشک می ریخت که من باید پیش کسری بشینم و غصه می خورد که تو کلاس فقط با اون دوسته می گفت من انقدر کسری رو دوست دارم که یه بار به خاطر اینکه با کسری باشم نرفتم پیش کیا و این یعنی خیلی مرام گذاشته و چقدر دوسش داره ...
سینا پسر عزیزم! فرشته مهربونم! اون شب خیلی غصه خوردم که به یه نفر انقدر وابسته شدی و حالا از اینکه سر کلاس پیشش نیستی انقدر غصه خوردی و نگران این بودی که بدون کسری من دوست ندارم برم مدرسه
بعد از اینکه کلی با صحبتهای من و بابا تونستیم یه جورایی آرومت کنیم و بالاخره خوابیدی، خودم بغضم ترکید، عمیقا درکت می کردم که چه حسی داری
مهربون کوچولوی خودم پسرم اگه می دونستی که دنیا چقدر بی وفا و پر رمز و رازه که ما ازش سر در نمیاریم شاید برات این سوالا و این حسا پیش نمی اومد عزیزم دوست دارم همیشه رو پای خودت و مستقل باشی قوی و استوار و هیچ کدوم از این مسائل نتونه گزنی بهت وارد کنه.
بهمن 1394


بازی با نقاشی 
