سيناسينا، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

کودکی آقا سینا

یک تجربه

سلام جاتون خالی چند روز تعطیلی آقا سینا با مادرجونی و پدرجونی و مامان و بابا رفته بود شمال. سفر خوبی بود به سینا هم خوش گذشت البته با یک خاطره تلخ که امیدوارم دیگه هیچ وفت پیش نیاد آقا سینای ما هر روز صبح که چشمشو باز می کرد تو حیاط مشغول آب بازی و به قول خودش کمک بود مرتب سرتا پاشو خیس می کرد و می گفت یخ کردم مامان لباسشو عوض می  کردم می دویید دوباره تو حیاط و آب بازی می اومد می گفت مامان خسته شدم از بس کمک کردم ماشین می شست حیاط می شست ... خلاصه بچم خیلی کمک می کرد اینم چند تاعکس از فعالیتهای ایشون   حالا خاطره تلخو بگم که هنوز هم بهش فکر می کنم از ترس مو به تنم سیخ می شه اعصابم بهم می ریزه روز پنجشنبه عصری رفتیم ...
10 ارديبهشت 1391

آموزش موسقی

سلام سلام امروز طی یک اقدام انقلابی آقا سینا رو بردم کلاس موسقی ارف. خیلی اتفاقی و یهو شد زنگ زدم آموزشگاه که بپرسم از چه سنی می پذیرن گفت سه سال به بالا و امروز اولین جلسه کلاسه نی نی تو بیار. ما هم گفتیم سینا سه سالشه و بردیمش. از سرکار که رفتم خونه بهش گفتم می خوام ببرمت کلاس موسقی کلی ذوق زده شد و عجله داشت که بریم زودتر سوار ماشین کردمش و گفتم دیگه صحبت نکن که مامان موقع رانندگی حواسش پرت نشه که گم شیم باشه سینا : باشه تو هم صحبت نکن که حواس منم پرت نشه . خلاصه رسیدم به کلاس و چون زود رسیدیم نشستیم تا 7.5 کلاس شروع شه. سینا هم مرتب می پرسید کی نوبت ما می شه؟ مامان اینجا کلاس موسقیه؟ آره عزیزم مامان می شه برقصیم اینجا؟ نه...
3 ارديبهشت 1391

سینا در قطار

سلام به همگی سال نو مبارک امیدوارم که سال خوبی را شروع کرده باشید و تعطیلات به همه نی نی ها و خونوادهاشون خوش گذشته باشه بالاخره فرصتی دست داد تا بشینیم و کمی آپ کنیم ما قبل از سال تحویل با قطار رفتیم بندرعباس و آقا سینای ما مسافرت با قطار رو هم برای اولین بار تجربه کرد ٢٧/١٢/١٣٩٠ نمی دونید چه ذوقی کرده بود وقتی وارد قطار شدیم و بیشتر از همه وقتی ذوق زده شده بود که از تو پنجره یه قطار دیگه رو دید که داره رد می شه انگار نمی تونست درک کنه که خودش هم الان سوار یه همچون چیزیه وقتی که عصرانه رو برای پذیرایی آوردن گفت غذای هواپیما آوردن  خلاصه این آقا سینای همه جوره مسافرت رو تجربه کرده هوایی دریایی و زمینی راستی تو کوپه م...
26 فروردين 1391

سینا و دوستان

اینم چند تا عکس از سینا و فامیل  سینا و آیدا دختر دخترخاله مامانی. اینجا آقا سینای ما احساس بزرگتری کردن آیدا رو سوار کردن ماشین خراب شده و سخت مشغول تعمیر  حاضر نبود سرشو بیاره بالا ازش عکس بگیرم می گفت من کاردارم یه لحظه صبر کن .... تا آخرهم که راضی شده به دوربین نگاه کنه این شکلی سینا و بچه های عمه کیا و ثنا (کیا رو که می دونید دادشی همدیگه هستن فقط ١٧ روز از خودش بزرگتره) این یه عکس خاطره انگیز از سینا و کیا بغل پدرجونیشون(تا حالا دو بچه هم سن یا دوقلو رو تو فامیل تجربه کردین. این دوتا فسقلی ها رو می بینید به شدت باید عدالت رو رعایت کنی حتی به این صورت) این یکی هم محض تنوع  مال عید امسال بود...
27 بهمن 1390

رنگ

سلام بازم پوزش به خاطر تأخیر در به روز رسانی. اینقدر این روزها بی خودی مشغول بودم که حتی وقت نکردم یه ذره با پسرکمون بازی کنم عکس بگیرم و ازش بنویسم سینا بیشتر وقتشو خودس واسه خودش سی دی می ذاره کارتون می بینه و البته بازی با بابایی بازم خوبه که با باباییش بازی می کنه توی این عکسا که می بینید آقا سینای ما با باباش حسابی مشغول بازی و رنگ آمیزی هستند و اینم پایان کار با رنگ انگشتی      ...
27 بهمن 1390

سینا و اسباب بازیهاش

حالا که مامان فرصت کرده نوشته یه دفعه چندتا پست از پسرکش بذاره دیگه سینا خیلی لگوهاشو دوست داره و مدام از باباش می خواد که بابا بیا خونه سازی کنیم و گاهی به قول خودش برج میلاد می سازه حالا یه ساختمون بزررررررررررررررگ ساختن   اینم جعبه ابزارش که خیلی باهاش حال می کنه دست عمه درد نکنه چه هدیه خوبی واسش گرفته هروقت بابایی از جعبه ابزارش استفاده کنه اونم می دو می ره سریع از تو ابزاراش ابزار خودشو می آره و سعی می کنه تقلید کنه   اینم یه عکس مخصوص عمه سریر   ...
24 دی 1390

گزارش تصويري

سينا در حال كمك كردن به مامان مثلا داره لباسا رو واسه مامان جمع می کنه و به قول خودش من خيلي پسر خوبي هستم من خيلي كمك كردم من....   سینا داره به باباش کمک می کنه پرده رو نصب کنه خیلی کمک می کنه پسر ما   ...
24 دی 1390