سيناسينا، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

کودکی آقا سینا

سینا در سینما

خب سینا یک تجربه دیگه کسب کرد. تماشای فیلم در سینما این چند روز تعطیلی فرصتی شد تا بیشتر واسه آقا سینا وقت بذاریم و چند جا ببریمش. پنجشنبه شب به اتقاق عمو و خانومش رفتیم اریکه ایرانیان تماشای فیلم " کلاه قرمزی و بچه ننه ". با خودمون گفتیم اگه سینا خسته شد و تحمل دیدن فیلمو نداشت می آییم بیرون ولی از سنگ صدا در اومد که از سینا صدایی در نیومد میخکوب نشسته بود رو صندلی و فیلمو با دقت نگاه کرد.(فقط وقتی ازش حالشو پرسیدم گفت تموم شه می ریم خونه  فکر کنم خسته شده بود) ولی اصلا فیلم خوبی نبود و ما انتظار چنین چیزی رو نداشتیم موضوع خاصی نداشت و قابل مقایسه با فیلم اولش (کلاه قرمزی و پسرخاله) نبود خلاصه که طبق معمو...
11 شهريور 1391

سی دی خام

دیروز آقا سینای ما یه حرف جالب زد یه سی دی داد دست باباش. بابافرهاد گفت این سی دی خالیه بابا سینا با حرص گفت ااا  خالی واسه شکمه باید بگی این سی دی خامه     کلا جدیدا اینجوری شده خیلی حواسش جمعه به حرف زدنهای همه اصلا نمی شه الکی و سر خود باز کنی یه حرفی رو بهش زد مدام اصلاح می کنه و اگر متوجه نشه باید کلی براش توضیح بدی تا توجیه بشه چند وقت پیش هم یه حرف جالب دیگه زد البته کمی فلسفی بود ایشون طبق معمول بالای کابینت های آشپزخونه نشسته بود که با دستش زد یکی از حبابهای لوستر رو پرت کرد و شکست خودش هم خیلی ناراحت شد از کارش بگذریم شب وقتی باباش اومد و با حالت جدی و عصبانیت اونو استیضاح می کرد هی پشت سرهم می گفت ببخشید ب...
11 شهريور 1391

عکس پرسنلی

آقا سینا بابا مامانش رفته آتلیه عکس پرسنلی انداخته . اول باهم رفتن آرایشگاه که موهاشو فشن کنه به محض اینکه وارد آرایشگاه شدن چسپیده به پای مامان که نمی خوام موهامو فشن کنم دوست ندایم خلاصه بعد از یه ربع بیست دقیقه آقا راضی شد بشینه رو صندلی... بعدش رفتن آتلیه یه جای جدید بود مامان واسه اولین بار می رفت اونجا موقع عکس گرفتن از بس که وول می خورد آقاهه به روش شکار لحظه ها عکس ازش انداخته (تو اون چند دقیقه ای که اونجا بودن که آماده شن واسه عکس انداختن آقا سینای فضول ما دست به سیم برق فلشهای اونجا زد که نمی دونیم چطوری جرقه و دود و صدا بلند شد.... ) ...
11 شهريور 1391

اولین روز مهدکودک

سلام امروز یکشنبه 18/04/1391 سینا کوچولو اولین روز بودن در مهدکودک رو تجربه کرده. صبح بابا فرهاد و خاله لیلا(پرستار سینا) آقا سینا رو بردن مهدکودک. از شب قبلش بهش گفته بودیم که فردا می ری مهدکودک دوست پیدا می کنی شعر می خونی بازی .... روزی که برای مصاحبه رفته بودیم حسابی با بچه ها تو حیاط بازی کرد طوری که دوست نداشت بیاد می گفت می خوام بازی کنم حالا تا بهش گفتیم می خوای فردا بری مهد خوشحال شد که اونجا می مونم؟ چون روز اولش بود خاله لیلا پیشش مونده بود البته سینا رفته تو کلاسش که بالا بوده و خالشو ندیده اصلا. یکی دو ساعت بیشتر نگهش نداشتن گفتن روز اولشه کافیه. خاله لیلا می گه خیلی خوب بوده و مربیش ازش راضی بوده که گریه نکرده به...
19 تير 1391

سینا در پارک

آقا سینای ما جدیدا خیلی به پارک علاقه مند شده و دوست داره هر روز بره و وقتی هم می ره دیگه باشه واسه خودش هربار با چشم گریه و ناراحتی بر می گرده خوبه الان که تابستونه و روزا بلند می شه تا 9 و 10 تو پارک باشیم. یه پارک خوب نزدیکیهای خودمون پیدا کردم پارک خوارزم که معمولا می برمش اونجا ولی خیلی کار سخت و خسته کننده ای پر از استرس باید مدام دنبالش از اینور به اونور بدویی مخصوصا که سینا خیلی تند و ترمز بریده می دوو  یهو صاف می ره طرف تابا وای خیلی وحشتناکه سینای ما معمولا زیاد حرف می زنه و گاهی حرفایی می زنه که آدمو شکه می کنه هر وقت می برمش بیرون واسه ملت سواله که چند سالشه نه اینکه کوچولو موچولو هیچی کی فکر نمی کنه سه سالشه می گ...
19 تير 1391

تولد سه سالگی آقا سینا

دیروز جشن تولد پسرکمون بود به قول خودش واسش جشن تولد خریدیم دوستاشو دعوت کردیم نمی دونید چقدر ذوق داشت همش می گفت دوستام کی می آن اسم تک تکشون می گفت کلی هم نگران تولدش بود شب قبلش که داشتیم تزیین می کردیم  هی بادکنکا می ترکید می گفت تولدم خراب نشه یا وقتی که اسم دوستاشو می آورد می گفت حامد که تولدمو خراب می کنه می گفتم چرا مامان؟ می گفت خراب می کنه دیجه الهی بگردم که تو  انقدر دوست داشتی تولد واست بگیریم و دوستاتو دعوت کنیم خلاصه کلی به بچه ها خوش گذشت و بازی و مسابقه و رقص و بخور بخور و ...  سینا و دادشی کیا: حالا این یکی رو ببیند شمع فوت کردن بچه ها یه ساعت این قسمت برنامه به طول انجامید تا آخرش هم کبریت غیب شد...
19 تير 1391

یک تجربه بیمارستانی

سلام به دوستان دیروز آقا سینای ما روز بد و سختی رو پشت سر گذاشت و برای اولین بار مجبور شدیم به دستای کوچولو و ظریفش سرم وصل کنیم که واسه من که خیلی تلخ بود الهی مامان نبود که ببینه چطوری مظلومانه رو تخت خوابیده بود و داشت نگاه می کرد که سوزنو تو دستش فرو می کنند می گفت سوزنشو در بیارن... اولش خیلی آروم نگاه می کرد خانوم پرستار گفت خیلی آرومه ولی وقتی سوزنو فرو کرد بغضی کرد که اشک منو درآورد خیلی بد بود شب قبلش یهو تب کرد و تا صبح قطع نشد بردیمش بیمارستان لاله نزدیک خونه که یه دکتر ببینتش ولی چشمتون روز بد نبینه دکتر گفت عفونت گلو و بلافاصله ما رو فرستاد آزمایشگاه و یه آزمایش خون فوری ازش گرفتیم اونجا هم خیلی دردناک بود و گریه کرد مخ...
30 خرداد 1391